هفت شهر عشق را پرویز گشت
یک هنرمند اصیل، در هیچ دوره ئی از تاریخ هنر، تنها به خودش تعلق ندارد؛ بلکه، به مردم زمان خود و نسل های دیگر و یا به تعبیری، به کل بشریت تعلق دارد.
او درد مردم عصر خویش را می بیند و درک می کند و این درک او را رنج می دهد و اثری خلق می کند تا شاید بتواند ذره ئی از درد درون خود و مردم اش را تسلا بخشد. گاه با مردم اش می خندد و گاه می گرید؛ گاه هم چون رودی، آرام است و گاه چون موجی، کوبنده و خشم گین.
او می داند درد مردم اش چیست؛ چرا که روح او فراتر از روح دیگران است و به قولی او به اصل هستی نزدیک تر شده است و چون جهان پیرامون ما، جهان نیستی شده است و وجود هستی در نیستی یک تناقض (پارادوکسی کال) است، پس روح اش پرواز می کند به سوی حق، که اصل هستی است:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
او نمی میرد؛ بلکه به هستی می رسد. این جهان برای اش، تنگ و طاقت فرساست. این است که جهان را با تمام زیبائی های ظاهری و گذرا وا می گذارد و خود را به "سیمرغ" می رساند و عاقبت، سیمرغ بال و پر می سوزاند و به خداوند خویش می رسد؛ غافل از این که، سیمرغی دیگر، از خاکستر خویش بال و پر می گستراند.
پرویز مشکاتیان، هدهدی بود که به "سیمرغ" رسید و به او پیوست؛ گرچه بال و پرش سوخت، اما باز "حیات" می یابد. تاریخ، ادبیات، موسیقی، عرفان، فلسفه و ... نه تنها او را فراموش نخواهد کرد؛ بلکه، به او خواهد بالید.
او برای رسیدن به "سیمرغ"، "هفت شهر" عطار را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشت. در کودکی، طالب سیر و سلوک گشت و قدم در راه آن نهاد. مسابقات رامسر، نشان دهنده ی آن "طلب" بود:
چون فرو آئی به وادی ی طلب پیش ات اید هر زمانی، صد تعب
او سختی های بسیاری را تحمل کرد، اما دیری نپائید که به وادی دوم قدم گذارد؛ وادی "عشق":
بعد از این، وادی ی عشق آید پدید غرق آتش شد، کس کان جا رسید
او که تمام وجودش را آتش عشق فراگرفته بود، با غور در اشعار حافظ، نوای دل خویش را یافت. چنین بود که قطعه ی جادوئی ی خویش را، بر روی این شعر حافظ تنظیم کرد:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی
آری او عشق را آن گونه که سزاوار بود، یافته بود. عشقی از جنس عشق های "اهورائی". مدتی در وادی ی "عشق" سیر کرد تاخویشتن را بشناسد و سپس خدای خود را تا رسیدن به وادی ی "معرفت" یافت:
بعد از این بنمایدت پیش نظر معرفت را، وادی ی بی پا و سر
حاصل این معرفت را در آلبوم "دستان" به خوبی نشان داد:
از در درآمدی و من از خود، به در شدم
او در انتخاب اشعار برای ساختن آثارش، بسیار حساس بود، گاه پیش می آمد که آثارش آماده می شد، اما برای یک بیت شعر، مدت ها در اشعار شعرا به جست و جو می نشست، تا حرف دل اش را بیابد!!
به جرأت می توان گفت که، دردناک ترین دوره ی زندگی ی وی، دوره ی "استغنا" بود:
بعد از این، وادی ی استغنا بود نه در و دعوی و نه معنا بود
او از همه چیز و همه کس، دوری جست و خلوت گزید. شاید یکی از غم انگیزترین دوران موسیقائی ایران را بتوان همین دوره نامید! اما او "بی نیازی" اختیار کرده بود، تا به "توحید" رسد:
بعد از این، وادی ی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت
این بود که آن اثر جاودانه را تنظیم کرد: جان جهان، دوش کجا بوده ئی
اما دریغا که او به مرحله ی دردآوری رسیده بود. او از همه چیز و همه کس، دچار "حیرت" شده بود:
بعد از این وادی ی حیرت آیدت کار، دائم درد و حسرت آیدت
او از همه چیز، حیرت کرده بود؛ از "هستی"، "آدمیت" و "ظلم و ستم" جاری در زمان خویش! او که در این طی ی "طریق"، در این هفت وادی، "هدهد" ی بود که به "سیمرغ" رسید. درد مردم، می آزردش! در تنهائی و خلوت خویش، رنج می کشید؛ این بود که آثاری را، پس از سکوتی طولانی، بر روی اشعار مردمی، تنظیم کرد:
ای مردم آزاده کجائید، کجائید – امشب همه غم های عالم را خبر کن- به کجا چنین شتابان، گون از نسیم پرسید و ...
آری، چیزی که یک "هنرمند راستین" را می آزارد و او را ناآرام می کند، درد و رنج مردمی است که، میان آنان زندگی می کند.
وقت "پرواز" رسیده بود؛ مرحله ی "فقر و فنا":
بعد از این، وادی ی فقرست و فنا کی بود این جا، سخن گفت روا
به راستی که به گفتار "عطار"، سخن گفتن در این وادی، روا نیست.
او به روشنی نشان داد که به این مرحله رسیده است. آن هنگام که با صدا و ساز خویش فریاد برآورد: لحظه ی دیدار نزدیک است
او پی برد که وقت قربت است و رفتن؛ اصلاً او خواسته بود که به این جا برسد و رسید!! او حال، دیگر "هدهد" نیست؛ خود "سیمرغ" است؛ بر بلندای کوه قاف و دوست داران اش را "هدهد" ی دیگر باید، تا به سر منزل مقصود رساند.
هفته نامۀ گلستان سلام: "احمد باغستانی"
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::